آخه دختره خیلی ثروتمند بود ولی پسره نه .پسره فقط ا ونو واسه ثر و تش می خواست .

یه روز از رو زا پسره با هزار دوز و کلک دل دختره رو بدست آورد و با هاش ا ز دواج کرد.

پسره خواست از همون اول نا رو بزنه و بهش بگه دوسش نداره و فقط پو لشو می خوا د.

ولی تو مرام و معرفت دختره مو ند .و هر روز اسیر و اسیر تر میشد .

تا اینکه پسره خواست نقششو عملی کنه ولی به هر دری می زد با مهر بونی و صفای دختره رو برو میشد.

پسره یه روز از رو زا بهش گفت میخوام یه وا قعیتی رو برات بگم .من از ما ل دنیا هیچی ندارم.

هدفمم از ازدواج با تو فقط ثر وتت بود نه خودت.

دختره بغضی کرد و گفت . میدونم ولی می دونی که من دو ست دارم.و چون دو ست دارم می بخشمت.

یه روز پسره بهش گفت اگه تو راست میگی منو دوست داری با ید تموم دارایتو بدی به من .

دختره لبخندی زد و گفت دا را یی چیه زندگیم ما ل تو .

روز ها گذشت پسره دید داره کم کم اسیر خوبی های دختره میشه خواست از خودش دو رش کنه بهش گفت

تو هنوزم منو دوست داری دختره گفت آره این چه حرفیه می زنی.پسره گفت اگه بگم چشا تو به من بده

 میدی ؟

دختره گفت آره اگه تو بخوای جو نمم میدم.

پسره با تمام بی رحمی چشای دختره رو در آ ورد . با خو دش گفت با این کا رم دختره دیگه منو

نمی تونه ببینه

تا منو با مهربو نیاش ا سیر خو دش کنه .. ولی با زم نشد .........

یه روز پسره بی رحمی رو به آخر رسوند و بهش گفت اگه یا دت با شه تو تمام ثر و تتو به من د ا دی

و الان هیچی نداری.اینطور نیست؟ دختره آره عزیزم .

پسره گفت پس من حالا ارباب تو هستم و بهت دستور میدم تو قصرم کار کنی.

دختره با تمام و جود قبو ل کرد .

یه روز پسر ه بهش گفت می دونی که من خیلی تنهام اخه تو که چشات نمی بینه میخوا م دو باره

 از دواج کنم.

دختره گفت اشکالی نداره به شرط اینکه بزاری پیشت بمو نم .

یه روز تو رو زای سرد زمستون تو یه برف شدید و یخبندون پسره با نها یت شرم به دختره گفت

دیگه از دستت خسته شدم برو از قصر من بیرون .دختره گفت تو این زمستون کجا برم؟من که جز تو

کسی رو ندارم

پسره با نهایت بی رحمی گفت اگه دو سم داری چرا بخا طر من نمیری؟

دختره قبول کرد و از قصر رفت.چند روزی گذشت.........

به پسره خبر رسید جنا زه دختره رو در حا لی که یخ زده پیداش کردن.

پسره وقتی رفت روی جنازه یخ زده دختره . یهو چشمش به مشت گره شده دخترک او فتاد که تو سرما

 یخ زده بود .

انگاری تو مشتش یه چیزی بود.با سختی و قتی مشت دختره رو وا کرد تو ش یه دست نو شته بود.

وقتی اونو باز کرد توش نو شته بود به او بگو ید هنوز دو ستش دارم